خرید بک لینک

درباره سایت

هر چی بخوای

امکانات وب

با ناراحتی نگاهش کردم. دلم برای اون بنده خداهم میسوخت. هیچکس رو نمیتونستم مقصر بدونم. چون بالاخره هرکس یه زخمی دیده بود. یکی ساده و یکی زیادتر. پسره که فهمیده بودیم اسمش محمدعلی هست از درد روی تخت دراز کشید. جواد به سمت من چرخید. بابا و شقایق هم رفته بودن.
_بقیه کجان؟
_رفتن سراغ جاوید.
جواد آروم اشکاش رو پاک کرد و با صدایی بغض آلود گفت:
_باشه ماهم بریم سراغش. خدا کمکمون کنه.
هر دو به محمدعلی نگاه کردیم. جواد به سمتش خم شد.
_آروم باش. گریهنکن. بهتره استراحت کنی. دوباره میام بهت سر میزنم البته امیدوارم مرخصت کنن و نخوای اینجا بستری شی.
پسره سری تکون داد و گفت:
_حتماً بیا. بهم از حال جاوید خبر بده جواد. تو رو خدا التماست میکنم ول نکنی بری. حتی اگه نبودمم خودم بهت زنگ میزنم.
جواد سری تکون داد:
_باشه محمد نگران نباش. بهت سر میزنم.
خواستیم برگردیم که محمدعلی گفت:
_صبر کنید.
نگاهی به مادرش کرد.
_گوشی رو بده بهشون.
مادرش دست توی کیفش کرد و تلفنهمراه جاوید رو به سمتمون گرفت.
دستای جواد لرزون جلو رفت و گوشی رو گرفت. خشگیر گوشی شکسته بود و صفحهش پر از خون خشک شده بود. تمام تلاشم برای کنترل کردنم دود شد رفت هوا. با دیدن گوشی خورد و خاکشیر شده ی جاوید زدم زیر گریه.
_وای وای خدایا. الهی بمیرم من وای خدایا.
جواد اینبار به زور من رو بیرون برد و سعی میکرد آرومم کنه. روی یکی از صندلی ها من رو نشوند. لیوان ابی برام اورد.
_قربونت برم آوا. آروم باش بیا یه ذره آب بخور.
لیوان رو ازش گرفتم. هق هق امونم رو بریده بود. حتی نمیتونستم یه قلب آب بخورم تا یکم آروم شم. فکر اینکه الان جاوید در چه حالیه دیوونهم میکرد. فکر اینکه الان ندا خواهرم پشت در اتاق عمل چه حال و روزی داره دیوونه ترم میکرد. از جا بلند شدم.
_بریم جاوید...
تند سری تکون دادم. از شدت غم همه چیز رو باهم قاطی کرده بودم.
_میگم جاوید... جواد... بریم پیش جاوید.

.جواد مانعم شد.
_نمیخواد تو بیای آوا. بشین همین جا تا دایی رو صدا کنم بیاد تو رو ببره خونه.
_نه من خونه نمیرم.
_حداقل برو تو حیاط بشین حالت بدتر میشه. میخوای آژانس بگیرم؟
نگاهش کردم و تا جایی که تونستم اخمام رو کشیدم توی هم.
_من از توی بیمارستان جم نمیخورم. یه هواپیمای شخصی هم بخری من رو دم خونه پیاده کنه نمیرم. بهتره بریم بالا سراغ جاوید.
جواد که دید نمیتونه حریف من بشه سری تکون داد و جلوتر راه افتاد.
_خیلیخب بیا بریم.
به سرعت به طرف آسانسور رفتیم. با دیدن اون همه آدم منتظر جلوی آسانسور مسیر رو به سمت پله ها کج کردیم. طبقه ی سوم بخش جراحی بود. حراست بخش به سختی بهمون اجازه ورود داد.
همه با صورتایی نگران و آشفته حال قدم میزدند و صلوات میفرستادند. ندای روی صندلی نشسته بود و شقایق سعی میکرد همونجور که بقلش کرده بود با حرفاش ارومش کنه. ظاهراً همه متوجه شده بودن که این همه بی قراری از طرف یه دختردایی ساوه کمی عجیب به نظر میرسید. عمه کتاب دعایی از پذیرش بخش گرفت و مشغول خوندن شد. بابا با دیدنمون به سمتمون اومد و گفت:
_کجا بودین شماها؟چقدر دیر کردین.
جواد آروم گفت:
_با دوستش حرف میزدیم. خبری دادن از جاوید؟
بابا آهی کشید و گفت:
_هنوز نه هیچ خبری نداریم.
کنار ندا روی صندلی نشستم. دستی روی شونهش گذاشتم و آروم صداش زدم. واقعاً انگار توی این دنیا نبود. زیر لب چیزی رو زمزمه میکرد. من و شقایق چند لحظه خیره خیره نگاهش کردیم بلکه بفهمیم چی زمزمه میکنه. وقتی چیزی دستگیرمون نشد نگاه ازش گرفتیم. شقایق با اشاره ای به من از جاش بلند شد. من هنوز کنار ندا نشسته بودم.
شقایق کمی بلند تر صدام کرد.
_آوا جون بیا چند لحظه.
از جا بلند شدم و به سمتش رفتم.
_جونم؟
دستی به سینه زد و گفت:
جریان چیه آوا؟
_چه جریانی؟
با چشم های ریز شده نگاهم کرد.
_خودت در جریانی که جریان چیه. باباتون مشکوک شده مدام از من میپرسه ندا چشه.
پوفی کردم.
_الان تو این وضعیت درسته همچین سوالی شقایق جون؟ میبینی که حال ما خوب نیست.

شقایق تن صداش رو پایین تر آورد.
_منم ناراحتم، باباتم ناراحته توهم ناراحتی وای کدوممون مثل ندا داریم گیسامونو دونه دونه میکنیم؟بهم نگو داره برای پسرعمش گریه میکنه که شروع میکنم به خنده.
_واقعیت هم همینه. منم تا همین الان داشتم برای جاوید گریه میکردم دیدی که جواد منو به بدبختی آورد بالا. همه ما مثل هم حالمون بده. از بچگی باهم بزرگ شدیم. بهم وابسته ایم.
شقایق پرید وسط حرفم:
_این حرف هازو از برم. لازم به تکرار نیست. فعلاً برو پیش ندا به تو احتیاج داره. بعداً باهگ حرف میزنیم.
_باشه. بعداً سر فرصت.
بروی اینکه سوال دیگه ای ازم نپرسه سریع به سمت ندا رفتم. دستم رو دور شونه هاش انداختم و بوسیدمش.
_الهی قربونت برم نداجونم. نگاهم کن.
نیم نگاهی بهم کرد و گفت:نمیتونم به هیچ طریقی خودم رو آروم کنم هر چقدر که میخوام به چیزای خوب فکر کنم این فکر لعنتی بیصاحاب شدم باهام راه نمیاد.
یهو حرفش رو عوض کرد:آوا نکنه بلایی سرش بیاد؟
_زبونتو گاز بگیر تو الان حالت بده اصلاً نمیفهمی چی میگی.

ندا با بالاترین قدرت کف دستاش رو روی صورتش کشید.
_آبروم رفت انقدر جلوی همه اشک ریختم.
_با جای اشکت ریختن یکم براش دعا کن. مثل عمه صلوات بفرست دعا بخون. اصلاً نذر و نیاز کن.
سری به نشانه ی تایید تکون داد:آره، نذر کردم. فقط خوب باشه مشکلی براش بوجود نیومده باشه کافیه. دیگه از خدا هیچی نمیخوام. آوا، آوا تورو خدا برام دعا کن. من دست به دامن مامان هم شدم. اون بره از خدا خواهش کنه جاوید رو نجات بده. آوا من تازه داشتم طعم شادی رو میچشیدم. بعد از رفتن مامان با حضور جاوید دوباره داشتن با شادی زندگی میکردم. از ته دل میخندیدم. اون هم قرار بود با عمه حرف بزنه همین روز ها بیان و قال قضیه رو بکنن. اما این اتفاق تمام آرزو هامون رو خراب کرد.
دوباره آهی کشید. نگاهی به ساعت کرد.

با اعصاب خوردی گفت :
_نمیگذره که. این ساعت هم امشب با من لج افتاده عقربه هاش حرکت نمیکنن. نمیگذره که زمان نمیگذره.
با ناراحتی نگاهش کردم. شونه هاش رو ماساژ میدادم.
_الهی بمیرم برات من ندا بمیرم برات.
شقایق کنار بابا ایستاده بود و هردو آروم باهم حرف میزدن. از جا بلند شدم. ندا سریع مچ دستم رو گرفت.
_کجا میری؟
_میرم تا پایین.
_نرو. بمون پیشم. تو که کنارمی حالم بهتره آوا. نرو، تورو خدا کنارم بمون. من اصلاً رو به راه نیستم.
هنوز مچ دستم رو محکم گرفته بود:عزیزم زود میام میرم یه آبمیوه ای چیزی برات بخرم.
_نه نمیخورم.
_نمیخورم یعنی چی؟این جوری از پا میوفتی.
دستم رو از توی دستش بیرون کشیدم.
_زود میام. توهم آروم باش.
به شرف بابا و شقایق رفتم. نگاهی به جواد کردم. ساکت گوشه ای نشسته بود.
_بابا من میرم تا توی حیاط یا بیرون بیمارستان ببینم مغازه ای چیزی پیدا میشه یا نه. یه چند تا آبمیوه بخرم.
بابا سری تکون داد ک دست توی جیبش کرد. کارتش رو به سمتم گرفت و گفت:بیا. ازین بکش.
_دستت درد نکنه بابا.
بیخیال آسانسور اینبار هم از پله ها پایین رفتم. توی محوطه بیمارستان بوفه ی جمع و جوری بود. چند تا آبمیوه خنک خریدم و کارت کشیدم.
کارت رو توی جیب مانتوم انداختم و راه ساختمون بیمارستان رو پیش گرفتم که یهو با شنیدن صدای آشنایی سرجام ایستادم. به سمتش برگشتم و با تعجب نگاهش کردم.
این دیگه اینجا چکار میکرد!؟

"سام"
لبخندی زدم و گفتم:چه تصادفی. اینجاچکار میکنید؟
پلاستیک توری دستش رو بالا گرفت.
_چند تا آبمیوه خریدم
_نه، نه منظورم بیمارستانه. خدا بد نده.
_پسرعمم تطادف کردن یهو خبر دادن خودمون رو رسوندیم.
_حالشون چطوره؟
با ناراحتی گفت:نمیدونم. اتاق عمله.
_خدا کمک کنه بهش ایشالله.
_ممنونم
نگاهم کرد مردد بود. انگار گیر کرده بود بین گفتن و نگفتن حرفی.
_آقای فرهمند. من...
منتظر نگاهش کردم.
_بفرمایید؟
_من... واقعاً متاسفم بابت اون اتفاق و اون شب. کاری که انجام دادم در شات خودم بود نه در شان شما. عذرمنو بپذیرید.
لبخندی زدم. آقای فرهنگ گفت هیچی تو دلش نیست اما دیگه فکر نمیکردم تا این حد باشه.
_خواهش میکنم دیگه حرفشو نزنید خانم تابش لطفا فراموشش کنید گذشت و مهم نیست.
لبخندی زد.
_ممنونم ازتون.
دست خودمم ساندویچ سردی بود که برای شامم خریده بودم. غذای مزخرفی که برای شام داده بودن ارزش لب زدن نداشت.
_مزاحمتون نشم.
سری تکون داد.
_نه. این چند روز جاتون خیلی خالی بود.
_ممنونم ازتون.
_خدا به شما بد نده. چیزی شده؟
یک لحظه موندم که چی بگم.. بگم پدر زنم روی تخت بیمارستان خوابیده.. پدر نامزدم.. پدر نامزد سابقم.. در یک لحظه تصمیمم رو گرفتم و گفتم :
_یکی از اقوام سکته قلبی کردند امشب من همراهشون هستم.

چهره ی متاثری به خودش گرفت.
-آخی.. خدا شفاشون بده انشالله بلا ازشون دور. -ممنون.
کمی این پا و اون پا کرد و در آخر گفت :
-اِم.. خب.. من میرم دیگه. با اجازتون.
دو سه قدم دور تر شد که صداش زدم.
-خانم تابش.
ایستاد و نگاهم کرد.
-بله؟
-کدوم طبقه میرید؟
-طبقه سوم.. چطور؟
-گفتم بیام یه سلامی به پدر گرامی کنم و جویای حال پسرعمتون بشم.
لبخندی زد. -لطف میکنید. دستتون درد نکنه. با اجاره تون من باید برم پیش خواهرم اینا.
-بسلامت.
تابش رفت و من روی یکی از صندلی ها نشستم. ساندویچم رو از فویل نازکش بیرون کشیدم.
سس رو با دندون باز کردم و روی کالباس ها چلوندم. واقعا اتفاق عجیبی به نظر میرسید. مجبور شدن من برای موندن کنار پدر ترانه.. دیدن تابش و عذرخواهی اون بعد از چند روز.. گوشیم زنگ خورد. سارا پشت خط بود.
-سلام خواهرم چطوری؟
-تو چطوری سام؟؟ چی داری میخوری؟
-شام.. چه خبر؟
-هیچی فقط خواستم ببینم در چه حالی..
-خوبم.. انگار موندم اینجا زیادم بد نبود. -چطور؟؟
-دختره رو دیدم. تابش..
سارا کمی مکث کرد و یهو گفت :
-عه؟ همون که باهات دعوا کرده بود؟؟ حالا چی میگفت؟؟
-هیچی عذرخواهی کرد منم بخشیدمش رفت پی کارش..بنده خدا خودش درگیری فکری داشت درست نبود منم بیشتر تاب میدادم..حالا بنظرت برم پیششون؟؟
-بابای ترانه رو میخوای تنها بذاری ؟؟
-بابا اون که هیچ کاری نداره. همین الانم من نشستم تو حیاط.

برچسب: نویسنده: کسری قربانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:53

صفحه بندی