خرید بک لینک

درباره سایت

هر چی بخوای

امکانات وب

همزمان با عوض کردن دنده گفت :
-مادر من عاشق گل و گیاه بود و هست منم همینطور خواهرمم دوست داره اما به قول خودش حالشو نداره.
-شماهم باغچه دارید؟؟
-نه متاسفانه ما آپارتمان نشین هستیم ولی بازم مامانم سرشو با دو سه تا گلدون گوشه ی خونه سرگرم میکنه.
با یاد مامانم لبخندی زدم .. انگار همون روزهایی که میخواستم ازشون حرف بزنم دوباره جلوی چشمام جون گرفته بودن. -مامان همیشه میگفت هر خونه ای باید توش یه باغچه یا گلدون بزرگ باشه. میگفت خونه ای که داخلش گل یا یه حیوون باشه داخلش زندگی جریان داره. تو بچگی هامون همیشه برای من و خواهرم خرگوش و پرنده میخرید و حسابی هم هواشونو داشت و ازشون مراقبت میکرد. یادمه هر بار یکی از خرگوشامون به مرور زمان میمرد مامانم واقعا ناراحت میشد.. با چهره ای درهم نگاهم کرد.
-خیلی متاسفم.
-خدا مادرتونو براتون نگه داره آقای کوپلند. تا کنار همید روزی ده بار دست و پاهاشو ببوسید. بغلش کنید و بذارید آرومتون کنه. به سن نیست.. گاهی آغوش مادرت به تمام خوبی های جهان می ارزه.. از اینکه حسرت بخوری خیلی بدتره.. من همیشه بابتش حسرت میخورم. همیشه احساس میکنم مادرم رو خیلی کم بغل کردم.. هنوز از بوی عطر تنش سیر نشده بودم که از پیشمون رفت.
با کمی مکث گفت :
-حالا چون مسیر طولانیه اگر یه سری سوالا بپرسم سرمون گرم شه ناراحت نمیشید؟؟
-نه راحت باشید. -از اینکه پدرتون ازدواج مجدد کردن ناراحت نشدید؟ اونم با اون خانم به اون جوانی.
آهی کشیدم..
-اوایل خیلی دلخور شدم.. البته خودخواهی بود اما بابا هم سنی نداره.. موهاش سفید شده اما هنوز به 50 هم نرسیده. با مامان خیلی زود ازدواج کردن و من و ندا بعد از یه مدت فهمیدیم که بابا حق زندگی داره و بابا هم ثابت کرد که در هر شرایطی جای ما براش مشخصه و قرار نیست کسی رو جایگزین مامان کنه و شقایق هم آدم بجوش و خونگرمیه.. روز اول بهمون گفت که قراره دوستمون باشه.. حتی پیش اومده که باهامون سر مزار مامان اومده و اشک ریخته.. من تا الان مشکلی با شقایق نداشتم.
همون لحظه صدای زنگ گوشیش اومد.. دوباره اسم یه دختر روی صفحه گوشی بود.
سام سریع جواب داد. -جونم؟؟ صدات چرا گرفته عزیزم خواب بودی؟؟؟
رو برگردوندم..
اینکه بیخ گوشم مدام قربون صدقه شریک عشقیش میرفت حالمو بهم میزد..

دلم میخواست ادای سحرناز توی اون سریال معروف که از تلویزیون پخش میشد رو دربیارم و عق بزنم.. به نظرم باید خیلی کمبود توی یک فرد بیداد کنه که توی حضور یک نفر اینجور بخواد عشقشو به رخ بکشه..اینکه نا من کنارش مینشستم تلفنش فرت و فرت زنگ میخورد و فدات شم ها و بمیرم برات ها رو برای طرف ردیف میکرد هیچی جز جلب توجه برای من معنی نمیشد.
گوشیمو درآوردم و به پیامی که موقع سایلنت بودن تلفنم اومده بود نکاه کردم .
ماهرو کشدار و طولانی ازم پرسیده بود کجام و ظاهرا خبر مهمی داشت و ازم میخواست بهش زنگ بزنم.
یهو صدای فرهمند توی گوشم پیچید. -آره عزیزم با خانم تابش هستیم در مسیر آموزشگاهیم.
با شنیدن اسمم از زبونش بی اختیار به سمتش چرخیدم..
با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم..
تلفن رو که قطع کرد سریع گفتم :
-ببخشید گفتید خانم تابش؟؟
نیم نگاهی بهم کرد و پشت چراغ قرمز ترمز گرد.
-خواستم بگم آوا خانم گفتم شاید دوست نداشته باشید به اسم صداتون کنم خودمم بیشتر به همون تابش عادت کردم.. شما هم که بیشتر از سام و فرهمند کوپلند رو زبونتونه..
خودش به این حرف بی مزه اش خندید و من با اخم ریزی که بین ابروهام نشسته بود نگاهش میکردم.. میخواستم بفهمم کی پشت خط بوده که براش مهم بوده کی پیششه و تازه خانمی به نام تابش رو هم میشناسه.
لحظه ای نگاهی کرد و با خنده گفت :
-چرا اینجور نگاهم میکنین؟؟
نفسمو محکم بیرون دادم..
-پشت خط شما کی بود که سراغ منو میگرفت؟؟
-کسی سراغتون رو نگرفت .
-آخه اسممو بردید..
-پرسیدن خانم تابش همراهته؟؟ گفتم بله همراهمه..
اخمم غلیظ تر شد.
-شما که آمارمنو به نامزدتون دادید حداقل سلامم میرسوندید.. ابروهاش بالاتر از قبل رفت.
-شما میدونید که نامزدم پشت خط بود؟؟
رومو برگردوندم و پوزخند زدم.. حدسم درست بود..
-هرکسی که پشت خط بود.. چراغ سبز شد و حرکت کرد.
-خواهرم از روزی که شما رو توی اجرا دیده بود اسمتون رو یادش مونده بود و الان اون بود که ازم درباره شما میپرسید.

با شنیدن این حرف یهو دهنم خشک شد.. حس میکردم لال شدم زبان توی دهنم حرکت نمیکنه.. به بدترین شکل ممکن ضایعم کرده بود و همون یه ذره آبرویی که پیشش داشتم هم دود شده بود و رفته بود هوا. نمیدونستم کی قرار بود بزرگ شم و قبل از حرف زدن بشینم درست و حسابی فکر کنم.
لعنت به دهانی که بی موقع باز شود حالا پسره چه فکرا که پیش خودش نمیکنه..
فکر میکنه که نامزد داشتن یا نداشتنش چقدر ذهن منو درگیر کرده بود..
اینبار واقعا فکر کردم..
نه که نکرده بود؟؟
لبمو از داخل گاز گرفتم.. دیگه جرئت حرف زدن نداشتم.
-گوشیتون داره زنگ میخوره.
سریع به گوشی توی دستم نگاه کردم. علاوه بر زبون تند و تیزش چشماش هم تیز بود و همه جا رو زیر نظر داشت.
حتی زنگ خوری گوشی بی صدای من.
سریع جواب ماهرو رو دادم.
لرزش صدام بسیار مشهود بود -ماهرو؟؟
-سلام کجایی؟؟؟
-تو راه داریم میایم سمت آموزشگاه.
-مگه تنها نیستی؟
-نه..
مردد نگاهی به سام کردم.
-اقای فرهمند باهامه.
سریع گفتم :
-نه یعنی من با آقای فرهمند.
زیر چشمی نگاهش میکردم.. خنده اش گرفته بود.. خاک بر سر من کنن با این حرفام.
-خیلی خب حالا نمیری. اقای فرهنگ منتظرته زود بیا. به اون کوپلندم بگو خوب شد که قراره بیاد آقای فرهنگ گفت به اونم زنگ بزنم. -باشه میبینمت.
بی خداحافظی تماسو قطع کردم.
بدون اینکه نگاهم کنه گفت :
-کی بود؟؟
نگاهش کردم..
اینبار اون هم سرش به سمتم چرخید.
-آخه آمار منو میدادید

لبخند زدم ما دو تا تک تک حرفهامون رو به هم برمیگردوندیم.
-آمار ندادم.. خبر دادم.
لبخندی به وسعت لبخند روی لب خودم تحویلم داد.
-شوخی کردم .
-میدونم.. گوشیمو بالا گرفتم و تکون دادم.
-راستی ماهرو بود. ازم خواست بگم که اقای فرهنگ گفته همه بیان و تازه میخواسته به خودتونم زنگ بزنه اقای فرهمند. وقای فهمید من با شمام دیگه باهاتون تماس نگرفت.
کمی سرعتش رو پایین تر آورد و ابرویی بالا داد. -یادمه روزای اول که با شماها آشنا شده بودم بهم گفتی که ما همیشه باهم راحتیم و همو به اسم و راحت صدا میزنیم.. -خب؟؟
-خب اینکه من حتی با کوپلند هم راحتم اما دوست ندارم شما منو فرهمند صدا کنید.
خندیدم.
-فکر میکردم از کوپلند بدتون میاد.
-نه اتفاقا.. حتی وقتی یاد کوپلندایی که تو اموزشگاه میگفتین میوفتم خیلی میخندیدم. -حالا من کوپلند صداتون کنم یا همون سام؟؟
نگاهم کرد.
-هرکدوم راحت تری.
خنده ام گرفت.. یک لحظه اول شخص بود و یک لحظه سوم شخص.. -سام نمیشه...
متعجبانه گفت :
-چرا؟؟!! از اسمم خوشت نمیاد؟
خندیدم.
-نه بابا.. چون تو آموزشگاه یه سام دیگه هم داریم اینجور قاطی میکنیم مدام . یهو میگم سام ممکنه اون جواب بده.
مکثی کرد و گفت :
-خب ... میشه وقتایی که آموزشگاه نیستیم بگید سام.
انگشتهام توی هم چفت شدن .. نگاهش کردم و بالاخره دهن باز کردم.
-ولی ما همیشه تو آموزشگاهیم..اونجا هم ...
بین حرفم پرید..
-الان که نیستیم..
سری تکون دادم و چیزی نگفتم.. ولی با خودم فکر کردم که ممکن بود تنها ارتباط ما خارج از آموزشگاه فقط داخل همین ماشین باشه؟؟ نگاهش کردم.
اون میگفت خانم تابش و من بگم سام؟
دستش به سمت ضبط ماشین رفت و اهنگ رو قطع کرد.. -یه آهنگ توی گوشیمه تازگیا نواختم.. اگه دوست داشته باشید میتونم براتون بذارم و گوش کنید. جزو نفرات اولی هستید که اینکارو میشنوید.
سری تکون دادم. -حتما.
اشاره ای به داشبورد کرد.
-پس لطفا یه کابل سفید اون تو هست بهم بده از اونجا.
خم شدم و در داشبورد رو باز کردم.. کابل سفیدی اونجا بود بیرون آوردم و سریع نگاهم به گل خشک شده ای افتاد که گوشه ای از داشبورد پرت شده بود.
چقدر خوب بود که گل توی ماشینش نگه میداشت.
-وای من عاشق رز قرمزم.. چقدر حس خوبی گرفتم که تو ماشین گل دیدم.

نگاهش کردم.با دیدن اخمهای درهمش با تعجب صاف سرجام نشستم.
دست دراز کردم و در داشبورد رو بستم. نمیفهمیدم چش شد که در یک لحظه خنده از صورتش رفت و اخم جایگزینش شد.
ساکت نشسته بودم و حرف نمیزدم. دوست داشتم بفهمم اون شاخه گل خشک شده چه سری داشت که اینقدر اونو بهم ریخته بود.
طاقت نیاوردم و آروم گفتم :
-ببخشید من اصلا نمیخواستم حرفی بزنم که ناراحت بشین.
نگاهم کرد و بالاخذه اخمهاشو باز کرد امامعلوم بود ناراحته.
-نه بابا.. چیزی نگفتی که.
-از گل بدتون میاد؟
-نه. اتفاقا بوی تمام گل ها رو دوست دارم. خیلی بیشتر از رنگ و ظاهرشون. مثلا گل نرگس بوی خیلی دلنشینی داره. معمولا همه از ظاهرم فکر میکنن آدم جدی و محکمی هستم اما واقعا اینجور نیست. اتفاقا گاهی در برابر بعضی اتفاقات از یه بچه هم بچه تر میشم . عقلمو میدم اجاره و شروع میکنم به تصمیم گیری های احمقانه. اما این گل... دستی بین موهاش کشید و با کمی مکث ادامه داد :
-این گل یه خاطره بد رو برام به همراه داره. اصلا هم یادم نبود گل هنوز توی داشبورده فکر میکردم همون لحظه انداختمش دور.
اومد روی زبونم تا بگم چه خاطره ای ؟؟؟ ولی لبمو گاز گرفتم و به خودم تشر زدم تا یادم بیوفته هر چتیزی درباره اونه به من مرتبط نیست و حق دخالت ندارم. -آوا..
نگاهش کردم.
-آوا خانم بگم؟
لبخندی جمع و جور زدم.
-همون آوا بهتره.
-شما بعد از آموزشگاه میرید بیمارستان ؟؟
-آره حتما ندا منتظرمه. نمیتونم توی این شرایط تنهاش بذارم دلم نمیاد.

برچسب: نویسنده: کسری قربانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 14:22

صفحه بندی