خرید بک لینک

درباره سایت

هر چی بخوای

امکانات وب

شونه ای بالا دادم. علاقه ای به دخالت تو حرفا سارا نداشتم.
-سام خوب بشین فکر کن. تو اگه بتونی با یه دختر خوب آشنا بشی اینجور سر خودتم بی کلاه نمیمونه. من به فکر توام دیوونه. -ممنون که به فکرمی عزیزم اما من فعلا قصد آشنائی با دختری رو ندارم..
-دیوونه ای دیگه. وگرنه به حرف خواهر بزرگت گوش میدادی. اصلا تابش چیه من که درباره اون شوخی میکنم. -الحمد الله...
-اما یه پیشنهاد دیگه دارم برات.. این ددست من هست؟؟ توی دانشگاه باهم دوست بودیم.. هدیه...
چشمامو ریز کردم.. یک درصد هم یادم نمیومد چنین شخصی رو..
-خب؟؟
-خب دیگه.. یادته چقدر خوشگل بود؟؟ هم خوشگل هم خوشتیپ هم پولدار.. یه خانواده خیلی خوب داره و خیلی هم با کمالاتن.. میخوای آمارشو برات دربیارم؟؟ اگه هنوز مجرده یه قرار بذارم ببینیش؟؟ از جا بلند شدم و در یک حرکت دستم به سمت گونه اش رفت. لپش رو کشیدم .
-خواهر بزرگه از این لقمه ها برا من نگیر ممنون.
-خیلیم دلت بخواد.
خندیدم .
-میزو جمع کن. سر و صداهم نکن. من میرم بخوابم.
-مگه مامان نگفت کارت داره؟؟ میخوای عصبیش کنی؟؟
-بگو تا سرش رسید به بالشت غش کرد وقتی بهوش اومد میاد خدمتتون..
-روانی..!!!
رفتم سمت اتاقم..دلم میخواست دوش بگیرم اما خستگی اجازه نمیداد..به زور لباسهامو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم.. واقعا هم همونطور شد که به سارا گفتم..
سرم به بالشت نرسیده بود...غش کردم..
****
با سر و صدای سارا لای چشمامو باز کردم.. پتو رو تا نزدیک چشمم بالا کشیده بودم تا بتونم تا اخرین حد توانم توی تاریکی بخوابم و نذارم نور خورشید بیدارم کنه..
-سام بلند شو..
کلافه " نچی " کردم.
-ولم کن بابا..
-پاشو بابا این بچه بازیا رو ول کن.. از صبح که اومدی تا الان کپیدی اینجا و خوابی.. مامان یه عالمه غر زده..بلند شو منم گرسنمه بریم نهار بخوریم.
-بخدا اشتها ندارم..
-سام تازه ترانه هم زنگ زد .
-به درک..
سارا زد زیر خنده.
-اره به جهنم اما میخواست ازت تشکر کنه بابت دیشب.. گفتم خوابی گفت بیدار شد بگو زنگ بزنه. -بش میگفتی سام حالش از صدات بهم میخوره .
-دیگه نگفتم.
پتو رو کنار زدم و بلند شدم.
با یادآوری حرف تابش به سارا نگاه کردم.
-ظهر میخوام برم آموزشگاه فرهنگ اینا. -چه خبره؟ باز باید بری تمرین؟
-نه. تابش گفت بیا میرم یکم کنارشون باشم حال و هوام عوض شه.
-ساعت چند میری؟
-چه میدونم دوش بگیرم . بوی بیمارستان مزخرف رو میدم..نهار بخورم . -خودتم خیلی دلت میخواد مدام تابشو ببینی ها.
کنارش زدم و بلند شدم..
-آره دلم میخواد تازه میرم دنبالش باهم بریم فقط تو دست از سر من بردار هی سه پیچم نشو.

برچسب: نویسنده: کسری قربانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 14:22

صفحه بندی