خرید بک لینک

درباره سایت

هر چی بخوای

امکانات وب

پدرام خنده اش رو کنترل کرد و دستاشو توی جیب شلوارش فرو کرد .

-میخوای برسونمت بیمارستان ؟

سری تکون دادم.

-نه..ممنون.

-تنهایی میری ؟

کلافه شدم.

-وای پدرام ولم کن.

-حالت خوب نیست تنها نرو. خودم میبرمت.

-لازم نیست . شما برو تمرین کن جا نمونی. اون خیلی مهم تره .

-تابش!!

کلام بدی اومد تا از دهنم خارج شه محکم با دست روی دهنم رو گرفتم.

-پدرام.. توروخدا راحتم بذار .. یکم حالم خوب شه خودم میام سمتتون. اصلا شب بهت زنگ میزنم. خودم باهات تماس میگیرم خوبه ؟

سری تکون داد.

-میخواستم تنها نباشی.

-نیستم . فکر کنم فرهمندهم میخواد بره بیمارستان . نهایتا با اون میرم تنهام نمیشم اونجور.

-خب خودم میبردمت دیگه .

-اون مسیرش همونجاست اونجا مریضشون خوابیده. دیگه چرا به تو زحمت بدم عزیزم ؟خودمون میریم. ممنون که به فکرمی. من حواسم به خودم هست.

لبهاش رو با زبون تر کرد .

-باشه . پس میرم صداش کنم زودتر بیاد.

به سمت ماشینش رفتم و به در بسته اش تکیه دادم. چند لحظه از رفتن پدرام بیشتر نگذشته بود که سر و کله ی سام پیدا شد . با دیدن مندرست تکیه داده به ماشین خودش سریع با دزدگیر در رو برام باز کرد.

نشستم و صندلی رو تا انتها خوابوندم.

کنارم نشست و نگاهم کرد . با همون حال و روزم گفتم :

-شرمنده .. اینجور راحت ترم.

-راحت باش.

استارت زد و حرکت کرد . ضبط رو روشن کرد . سریع گفتم :

-میشه خواهش کنم خاموشش کنی ؟ لطفا.

سریع خاموشش کرد.

-اگه اذیتتون میکنه حرفی نیست.

چشمام رو بستم.. تمام تلاشمو میکردم دیگه جلوی فرهمند گریه نکنم. آبروم جلوی پدرام رفته بود حداقل جلوی این دیگه نره .

-آوا؟

نگاهش کردم.

-هوم ؟؟

لبخندی زد .

-میخوام یه سوال بپرسم.

-امیدوارم درباره آموزشگاه و فرهنگ و کنسرت و منسرت نباشه .

-اتفاقا درباره همین چیزایی هست که گفتی.

نفس عمیقی کشیدم.

-چی بهت میرسه با شنیدن جواب ؟

-هیچی.. میتونم کنجکاویم رو رفع کنم.

صندلی رو به حالت اولیه برگردوندم.

-چرا ؟ همونجوری مگه راحت نبودی ؟

-الان اینجوری راحت ترم. سوالتو بپرس.

-امم.. میخوام بدونم که تو واقعا فقط به خاطرسر عمه ات از این موقعیت گذشتی ؟

-آره.. به خاطر خانواده ام .

-چرا ؟

-فکر میکنم گفتی یه سوال.

-اینم جواب بده دیگه .. لطفا.

-چون فکر میکنم توی این شرایط به کمک و حضور من نیاز دارن.

-پشیمون نیستی؟

نگاهش کردم.

-چرا اینقدر سوال میپرسی؟

-معذرت میخوام.

آهی کشیدم..

-پشیمونم .. اما باز هم حس میکنم خانواده ام به من بیشتر احتیاج دارن.

نگاهی به نیم رخش که به رو به رو خیره بود کردم.

-منم میخوام یه سوال بپرسم.

نگاهم کرد . همزمان پشت خط عابر پیاده ایستاد تا چراغ قرمز ، سبز رنگ بشه.

-حتما باید جواب بدم ؟

-آره ..

خندید .

-اگه نخوام چی ؟

-چون من جواب دادم توهم باید جواب بدی .

-تو هم مختار بودی. میتونستی جواب ندی . من که مجبورت نکرده بودم عزیزم.

با حرص نگاهش کردم.

-باشه به درک اصلا.

صدای خنده اش بالاتر رفت . فقط میخواست منو اذیت کنه .

-خب حالا قهر نکن باهات شوخی کردم.

رومو ازش گرفتم.

-ولم کن بابا حوصله ندارم.

-جنبه داشته باش بابا.. بگو سوالتو جواب میدم.

نگاهش کردم و با بی تفاوتی گفتم :

-دیگه برام فرقی نداره.

لبخند روی لبش بود.

-بپرس دیگه.

-باشه ..

مکثی کردم و پرسیدم :

-بیمارتون که روی تخت خوابیده با شما نسبت نزدیکی داره ؟

-بـــله..

با اخم ریزی نگاهش کردم.

-چرا اینجوری گفتی ؟

-مگه چطور گفتم ؟

-همچین کشدار و انگار با شک.

حرکت کرد و گفت :

-آخه خودمم نمیدونم رابطه اش باهامون نزدیکه یا دور. یکی از فامیلامونه.

در سکوت نگاهش کردم.. خودش سکوتم رو به عنوان سوال بعد معنی کرد و گفت :

-دوست پدرمه. تقریبا نزدیک. خودش پسر نداره . اونشب هم من برای اینکه زن و دخترش بتونن برن خونه و استراحت کنن اونجا بودم.

-چه پسر خوبی .

با خنده نگاهم کرد.

-با من بودی ؟

سری تکون دادم.

-آره.

خندید و گفت :

-پس جایزه ام چی میشه ؟ آب نبات چوبی یا یه شکلات تو کیفت نداری بدی بهم ؟

در برابر این حرفش نتونستم خودمو نگه دارم و خندیدم.

-الان که ندارم ولی یه روز برات میخرم.

-منتظرم.

اس ام اسی برام اومد. ندا بود.

" کجایی؟ میای ؟

لبخندی زدم. هرچقدر هم با هم دعوا میکردیم و به جون هم می افتادیم تهش دوباره به سمت هم برمیگشتیم.

"ـ آره عزیزم دارم میام "

-ندا خواهرتونه ؟

سریع نگاهش کردم.

-ندا ؟

لبخندی زد .

-همین که الان پیام داد.

با اخم نگاش کردم.

-ببخشید . یهو چشمم خورد.

-فضولم که هستید.

-فضول که نه .. یکم چشمام تیزه.

برچسب: نویسنده: کسری قربانی تاريخ: دوشنبه 30 دی 1398 ساعت: 4:01

صفحه بندی