پدرام خنده اش رو کنترل کرد و دستاشو توی جیب شلوارش فرو کرد .
-میخوای برسونمت بیمارستان ؟
سری تکون دادم.
-نه..ممنون.
-تنهایی میری ؟
کلافه شدم.
-وای پدرام ولم کن.
-حالت خوب نیست تنها نرو. خودم میبرمت.
-لازم نیست . شما برو تمرین کن جا نمونی. اون خیلی مهم تره .
-تابش!!
کلام بدی اومد تا از دهنم خارج شه محکم با دست روی دهنم رو گرفتم.
-پدرام.. توروخدا راحتم بذار .. یکم حالم خوب شه خودم میام سمتتون. اصلا شب بهت زنگ میزنم. خودم باهات تماس میگیرم خوبه ؟
سری تکون داد.
-میخواستم تنها نباشی.
-نیستم . فکر کنم فرهمندهم میخواد بره بیمارستان . نهایتا با اون میرم تنهام نمیشم اونجور.
-خب خودم میبردمت دیگه .
-اون مسیرش همونجاست اونجا مریضشون خوابیده. دیگه چرا به تو زحمت بدم عزیزم ؟خودمون میریم. ممنون که به فکرمی. من حواسم به خودم هست.
لبهاش رو با زبون تر کرد .
-باشه . پس میرم صداش کنم زودتر بیاد.
به سمت ماشینش رفتم و به در بسته اش تکیه دادم. چند لحظه از رفتن پدرام بیشتر نگذشته بود که سر و کله ی سام پیدا شد . با دیدن مندرست تکیه داده به ماشین خودش سریع با دزدگیر در رو برام باز کرد.
نشستم و صندلی رو تا انتها خوابوندم.
کنارم نشست و نگاهم کرد . با همون حال و روزم گفتم :
-شرمنده .. اینجور راحت ترم.
-راحت باش.
استارت زد و حرکت کرد . ضبط رو روشن کرد . سریع گفتم :
-میشه خواهش کنم خاموشش کنی ؟ لطفا.
سریع خاموشش کرد.
-اگه اذیتتون میکنه حرفی نیست.
چشمام رو بستم.. تمام تلاشمو میکردم دیگه جلوی فرهمند گریه نکنم. آبروم جلوی پدرام رفته بود حداقل جلوی این دیگه نره .
-آوا؟
نگاهش کردم.
-هوم ؟؟
لبخندی زد .
-میخوام یه سوال بپرسم.
-امیدوارم درباره آموزشگاه و فرهنگ و کنسرت و منسرت نباشه .
-اتفاقا درباره همین چیزایی هست که گفتی.
نفس عمیقی کشیدم.
-چی بهت میرسه با شنیدن جواب ؟
-هیچی.. میتونم کنجکاویم رو رفع کنم.
صندلی رو به حالت اولیه برگردوندم.
-چرا ؟ همونجوری مگه راحت نبودی ؟
-الان اینجوری راحت ترم. سوالتو بپرس.
-امم.. میخوام بدونم که تو واقعا فقط به خاطرسر عمه ات از این موقعیت گذشتی ؟
-آره.. به خاطر خانواده ام .
-چرا ؟
-فکر میکنم گفتی یه سوال.
-اینم جواب بده دیگه .. لطفا.
-چون فکر میکنم توی این شرایط به کمک و حضور من نیاز دارن.
-پشیمون نیستی؟
نگاهش کردم.
-چرا اینقدر سوال میپرسی؟
-معذرت میخوام.
آهی کشیدم..
-پشیمونم .. اما باز هم حس میکنم خانواده ام به من بیشتر احتیاج دارن.
نگاهی به نیم رخش که به رو به رو خیره بود کردم.
-منم میخوام یه سوال بپرسم.
نگاهم کرد . همزمان پشت خط عابر پیاده ایستاد تا چراغ قرمز ، سبز رنگ بشه.
-حتما باید جواب بدم ؟
-آره ..
خندید .
-اگه نخوام چی ؟
-چون من جواب دادم توهم باید جواب بدی .
-تو هم مختار بودی. میتونستی جواب ندی . من که مجبورت نکرده بودم عزیزم.
با حرص نگاهش کردم.
-باشه به درک اصلا.
صدای خنده اش بالاتر رفت . فقط میخواست منو اذیت کنه .
-خب حالا قهر نکن باهات شوخی کردم.
رومو ازش گرفتم.
-ولم کن بابا حوصله ندارم.
-جنبه داشته باش بابا.. بگو سوالتو جواب میدم.
نگاهش کردم و با بی تفاوتی گفتم :
-دیگه برام فرقی نداره.
لبخند روی لبش بود.
-بپرس دیگه.
-باشه ..
مکثی کردم و پرسیدم :
-بیمارتون که روی تخت خوابیده با شما نسبت نزدیکی داره ؟
-بـــله..
با اخم ریزی نگاهش کردم.
-چرا اینجوری گفتی ؟
-مگه چطور گفتم ؟
-همچین کشدار و انگار با شک.
حرکت کرد و گفت :
-آخه خودمم نمیدونم رابطه اش باهامون نزدیکه یا دور. یکی از فامیلامونه.
در سکوت نگاهش کردم.. خودش سکوتم رو به عنوان سوال بعد معنی کرد و گفت :
-دوست پدرمه. تقریبا نزدیک. خودش پسر نداره . اونشب هم من برای اینکه زن و دخترش بتونن برن خونه و استراحت کنن اونجا بودم.
-چه پسر خوبی .
با خنده نگاهم کرد.
-با من بودی ؟
سری تکون دادم.
-آره.
خندید و گفت :
-پس جایزه ام چی میشه ؟ آب نبات چوبی یا یه شکلات تو کیفت نداری بدی بهم ؟
در برابر این حرفش نتونستم خودمو نگه دارم و خندیدم.
-الان که ندارم ولی یه روز برات میخرم.
-منتظرم.
اس ام اسی برام اومد. ندا بود.
" کجایی؟ میای ؟
لبخندی زدم. هرچقدر هم با هم دعوا میکردیم و به جون هم می افتادیم تهش دوباره به سمت هم برمیگشتیم.
"ـ آره عزیزم دارم میام "
-ندا خواهرتونه ؟
سریع نگاهش کردم.
-ندا ؟
لبخندی زد .
-همین که الان پیام داد.
با اخم نگاش کردم.
-ببخشید . یهو چشمم خورد.
-فضولم که هستید.
-فضول که نه .. یکم چشمام تیزه.
برچسب:
نویسنده: کسری قربانی