" آوا "
از جا بلند شدم.. نگاه همه اشون به من بود.
-یکم درکم کنید. من مشکل بزرگی پیش رومه.. من پسر عمه ام عینهو یه تیکه گوشت بی جون افتاده رو تخت بیمارستان . موندن یا نموندنش معلوم نیست . حتی معلوم نیست الان دقیقا حالش خوبه یا بد. خواهرم دست تنهاست .. عمه ام شب و روز نداره و نمیتونم ول کنم برم و همه کارا رو بندازم رو شونه ی بقیه . درست نیست و دلم راضی نمیشه. حتی به قیمت خراب شدن آینده ی کاریم .
با حرص به ماهرو نگاه کردم.
-تو ام میتونی بری با آقای فرهنگ حرف بزنی. بگو اولین کاری که میکنه خط زدن اسم من باشه .. لطفا.
ماهرو از جا بلند شد .. میز رو دور زد و به سمتم اومد.
-تو چی میگی ؟؟؟
-رو مخم راه نرو.. همینی که گفتم رو به آقای فرهنگ بگو. من شرایط خوبی برای حضور توی این گروه ندارم .
کیفمو از روی مبل برداشتم و سریع رفتم به سمت در خروجی آموزشگاه .
صدای ماهرو رو درست پشت سرم میشنیدم.. اما توجهی نمیکردم.
بالاخره بین پله ها بازومو گرفت و نگهم داشت.
-بابا وایسا دیگه .
برگشتم و نگاهش کردم. اشک توی چشمام جمع شده بود.. حس میکردم سخت ترین جملات توی کل زندگیم رو الان به زبون آوردم ..
که کاش زبونم لال میشد...
-تابش این حرفها چیه میزنی ؟؟ نمیگی اگه بگه گوش آقای فرهنگ برسه ممکنه جدی جدی اسمتو خط بزنه ؟
بغضم رو قورت دادم... راست میگفت .. خیلی برام مهم بود.. اما خانواده ام چی میشدن ؟ اونم تو این شرایط ، که یه پاشون بیمارستان بود و یه پاشون خونه..
-برام مهم نیست .. خودم خواستم به گوششون برسونید.
-تو یه لحظه برگرد به روز اول که شروع به موسیقی کردی.. چن سالت بود ؟؟ اصلا به بلوغ رسیده بودی ؟؟ الان چند سالته ؟؟ وقته شوهر کردنته آره ؟ چند سال از عمرت درگیر موسیقی بودی ؟ یادت میاد چقدر تلاش کردی تا بتونی دانشکده موسیقی پذیرفته بشی ؟ یادته آرزوت این بود توی معروف ترین گروه دنیا ویلون بزنی ؟ من همیشه بهت میخندیدم..
پوزخندی زدم.
-الانم بخند.
-الان دارم به این حال و روزت میخندم . تو نباید آینده درخشانی که با آقای فرهنگ پیش روت هست رو به خاطر یه چیز دیگه تباهش کنی بخدا قسم که حیفه تابش پشیمون میشی . وقتی که ممکنه خیلی دیر شده باشه.
-ماهرو حالم خوب نیست ..
ماهرو چند پله رفت بالا .
-من باید حرفمو بهت میزدم. وگرنه که صلاح مملکت خویش خسروان دانند.. تو خودت خوب میدونی چه تصمیمی برات بهتره ..
برگشت داخل آموزشگاه .. چند ثانیه نگذشته بود که یهو قامت آقای فرهنگ جلوم ظاهر شد ..
-تابش...
چیزی نگفتم.. فقط نگاهش میکردم.
-تو میتونی بری بیمارستان دخترم.. قطعا تا بعد از اجراهای رامسر و کیش حالت خیلی بهتر شده . اونوقت میتونی دوباره برگردی توی جمع ما.. ما اینجا همیشه برای تو جا داریم .. منتهی وقتی برگردی من اینجا استخدامت میکنم. به عنوان مدرس.
در سکوت نگاهش میکردم .. قدرت هضم کردن جمله اش رو هم نداشتم. چونه ام از بغض میلرزید ..
اما حق گلایه نداشتم.. این چیزی بود که خودم میخواستم..
به خاطر ندا.. به خاطر جاوید.. به خاطر شرایط روی بد بابا و عمه.. حتی جواد.
سری تکون دادم.. خواستم بگم ممنون... بگم ممنون که همیشه جام در کنارتون محفوظه . بگم خداحافظ ..
اما کلامی از دهنم خارج نمیشد..
تموم تنم از حرص و عصبانیت میلرزید.. فقط دوست داشتم زودتر برسم بیمارستان .. تنها کسایی که توی این شرایط میتونستن کمکم کنن ندا و بابا بودن .
برگشتم و از پله ها با سرعت پایین رفتم.. به محض اینکه پامو از در آموزشگاه بیرون گذاشتم اشکم سرازیر شد. دستمو به تنه ی درختی گرفتم.. دیگه پاهام قدرت راه رفتن نداشت. دلم میخواست همونجا ولو میشدم و از ته دل زار میزدم..
این چیزی بود که خودم خواسته بودم . حق پشیمونی هم نداشتم..
-آوا ؟؟؟
به پشت سرم نگاه کردم.
با دیدنش گریه ام شدید تر شد..
برچسب:
نویسنده: کسری قربانی