خرید بک لینک

درباره سایت

هر چی بخوای

امکانات وب

آن روز خوشحال تر از همیشه به خانه برگشت..
تمام قضایا را کامل برای شیوا تعریف کرده بود و حس میکرد حال نه ذهنش درگیر چیزی است و نه بابت چیزی عذاب وجدان دارد.
از روزهای بعد هردو به محض دیدن هم در جلوی مدرسه با لبخندی زیبا برای هم دستی تکان میدادند..
ارتباطشان در همین حد بود ولی همین که دیگر مشکلی باهم نداشتند باعث خوشحالی هردوی آنها بود.
همین که دیگر کسی از کسی کینه به دل نداشت..
همین دوستی برایشان کافی بود.
ملیکا هر دو بند کوله را روی شانه اش گذاشت.
رو به سمت دوستانش کرد و گفت :
-راستی بچه ها.. یه چیزی..
همه منتظر نگاهش کردند.
-این دختره عسل یکی دو روزه نیست.. شما ندیدینش؟؟
همه سری تکان دادند.
-نه.. نیستش. ماهم ندیدیمش.
ملیکا سریع گفت :
-یادم باشه رفتم خونه باهاش تماس بگیرم.. خدایی نکرده مشکلی براش پیش نیومده باشه.. نگرانش شدم.
یکی از دخترها خندید..
-یادمه تا دو سه هفته پیش به هم نگاهم نمیکردید. الان چی شده نگرانش میشی؟؟
ملیکا متعجبانه گفت :
-واا؟؟ یعنی چی؟ خب اونم دوستمه. همونجور که نگران شما میشم نگران اونم میشم.
-شمارشو داری؟
ملیکا سری تکان داد.
-آره. چند روز پیش بود خودم ازش خواستم شماره اشو بده بهم. میخواستم برای روز مبادا.
خندید و ادامه داد :
-ولی نمیدونستم روز مبادا اینقدر زود قراره برسه.
-ملیکا همیشه به جا و منطقی فکر میکنه ایول..
همگی خندیدند و لحظاتی بعد از هم جدا شدند.
ملیکا اینبار ذهنش درگیر عسل بود..
نگرانش بود اما دعا میکرد تا خدایی نکرده برایش اتفاق ناگواری نیوفتاده باشد.
بعد خوردن نهار سریع به سمت تلفن رفت.. اینبار هم سریع جریان را برای مادرش تعریف کرده بود.
اگر تا بعد از نهار صبر کرده بود هم به خاطر دلگرمی دادن های شیوا بود.
شماره را گرفت و چشمانش را بست.
زیر لب ذکر کوتاهی که همیشه مادرش زیر لب میخواند را زمزمه میکرد.
تماس به پایان رسید.
ملیکا به مادرش نگاه کرد.
-جواب نداد .
-حتما حواسش به صدای زنگ نیست.
-نکنه مشکلی براش پیش اومده باشه مامان؟
شیوا دستی به سر دخترش کشید.
-قربون مهربانیت بشم من مامان. نگران نباش و به چیزای خوب فکر کن.
ملیکا دوباره شماره را گرفت.
-یه بار دیگه زنگ بزنیم؟ شاید جواب بدن.
بعد از چند بوق بالاخره صدای گرفته ی عسل در گوش ملیکا پیچید.
-الو؟؟
ملیکا گوشی را محکم تر در دستش گرفت ..
-الو..سلام عسل . خوبی؟
-سلام..
عسل هنوز کمی جدی به نظر می رسید.. شاید هنوز صدای ملیکا را تشخیص نداده بود.
-ملیکام..خوبی؟
آن طرف خط عسل لحظه ای سکوت کرده بود..
باور نمیکرد..
ملیکا با او تماس گرفته بود؟
آن هم درست وقتی که از تمام دوستانش نا امید شده بود.
وقتی هیچکدام با او تماسی نگرفته بودند .
-خوب نیستم ملیکا..
-چی شده؟؟
عسل آهی کشید.
-خبر نداری؟
-نه.. چی شده؟؟
-مادربزرگم فوت کرده. خیلی حالم بده.
ملیکا که از شنیدن این خبر بسیار ناراحت شده بود گفت :
-آخی عسل تسلیت میگم. امیدوارم غم آخرتون باشه .
عسل دوباره آهی کشید.
-ممنون ملیکا.. غم نبینی عزیزم.

برچسب: نویسنده: کسری قربانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 14:22

صفحه بندی