خرید بک لینک

درباره سایت

هر چی بخوای

امکانات وب

آروم خندیدم.

-مامان همه چیزو زیادی جدی گرفتید.

سارا اینبار پرید بین حرفم.

-ساکت شو بابا. از ما دو تا که نمیتونی چیزی رو مخفی کنی. از همون روزی که رفتی توی اون آموزشگاه جدید کار کنی دیگه اون سامه قبل نیستی. هر وقت بهت زنگ میزنم یا پیش اون دختره هستی. یا داری میری پیشش یا داری میرسونیش خونه . آخه به تو چه ؟ مگه تو راننده تاکسی هستی ؟

-بده نمیذارم تنها بره خونه ؟

-بقیه دخترای آموزشگاه چی ؟ اونا رو هم همینجور میرسونی ؟ نگران همه اشون هستی یا فقط همون یک نفر ؟

کلافه شدم.

-شر و ور نباف به هم.. اعصاب هم ندارم. خسته هم هستم.

-الهی بمیرم برات.

به مامان نگاه کردم تا بلکه خودش دهن خواهر بزرگترم رو ببنده .

-سام صبحانه خوردی میای پیش من کارت دارم.

-مامان بخدا خبری نیست . من همینجوری اونو میرسونم خونشون. بالاخره همکارمه اگه دوباره کاری بهم پیشنهاد بشه از طرف آقای فرهنگ فردا پس فردا چشممون تو چشم همه. اگه بهش بی اعتنا بودم ، بعد با خودش نمیگه تف تو صورتش که یه ذره مرام تو ذاتش نبود اول صبح منو دید تک و تنها جلوی بیمارستان و ول کرد رفت ؟

مامان از جا بلند شد.

-باشه عزیزم حق با توئه.. ولی صبحانتو بخور بیا تو اتاق.

بعد از رفتن مامان به سارا خیره شدم.

-چرا دهنتو همینجوری باز میکنی ؟؟ بدون اینکه بفهمی بعد از اون حرفت ممکنه که چه بلبلشویی به پا کنی ؟

-من حرف بدی زدم ؟

لیوان چایش رو برداشت و آروم فوت کرد.

-اینم اینقدر داغه که نمیشه ازش خورد.

-سارا الکی پای تابشو وسط نکش . بین من و اون نه چیزی هست و نه قرار هست باشه . من همین الان تا زانوهام تو باتلاق بدبختی هام با ترانه گیر کردم دارم تو روغن خودم سرخ میشم حالا بیام اونم قاطی دردسرام کنم ؟

سارا نگاهی به پشت سرم کرد . ظاهرا میخواست مطمئن شه که مامان رفته و میتونه راحت حرفشو بزنه .

-ببین منطقی فکر کن. دیر یا زود همه چیز به سلامتی و میمنت بین تو و ترانه تموم میشه و هرکی میره سی خودش. اونوقت ترانه خانم چکار میکنه ؟

منتظر نگاهش کردم . اون هم منتظر بود تا من حرفشو ادامه بدم. در نهایت خودش به حرف اومد.

-ترانه خانم با خیال راحت میره دنبال عشق خودش و زندگیشو میکنه خانواده اشم همراهش هستن و با هرکی که دلش بخواد ازدواج میکنه. اما تو چی ؟

خنده ای کردم.

-موی بلند ، روی سیاه ، ناخون دراز ، واه واه واه.

با حرص نگاهم کرد.

-زهرمار. همه چیزو به مسخره میگیری

برچسب: نویسنده: کسری قربانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 14:22

صفحه بندی