خرید بک لینک

درباره سایت

هر چی بخوای

امکانات وب

تا اولین سطل زباله راهی نبود.. گل رو از چند قدمی درست انداختم وسط اون سطل بزرگ.. آوا با تعجب نگاهم میکرد .

انگار هنوز نتونسته بود درک کنه که من حالم خوبه یا بد . گل دوست دارم یا نه .. شایدم ذهنش درگیر بود که چه چیزی تا این حد ذهن منو به خودش مشغول کرده که تونستم گلی که حتی با وجود خشک شدنش هنوز هم زیباییِ خاص خودش رو داشت بندازم دور و اصلا عین خیالمم نباشه.. به سمتش رفتم و با خنده اشاره ای به در آموزشگاه کردم.

-نمیری تو ؟

یهو به خودش اومد ..

-چرا..چرا میرم.

پشت سرش وارد آموزشگاه شدم .. دختر و پسر های نوجون و بچه ها کوچیک توی سالن رفت و آمد میکردن. از هر از اتاق صدای سازی به گوش میرسید و منشی تند تند روی کاغذ متنی مینوشت و مشغول صحبت کردن با تلفن بود. آوا روی صندلی نشست و به من نگاه کرد .

-بشین.. سرپا خسته میشی.

روی مبل تک نفره نشستم و هردو منتظر شدیم تا ماهرو خانم تلفن رو به اتمام برسونه . بعد از چند دقیقه تلفن رو سرجاش گذاشت و با انرژی گفت :

-سلام علیکم. خوش اومدین .

آوا نگاهی به اطراف کرد .

-این بچه مچه ها ساعت چند کلاسشون شروع میشه ؟

-ده دقیقه دیگه . چرا ؟

-مخمو آسفالت کردن چقدر سر و صدا دارن . بفرستشون برن سر کلاسشون.

برچسب: نویسنده: کسری قربانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 14:22

صفحه بندی