شیشه را تا انتها پایین کشید . باد سرد شلاقی به صورتش میخورد.
شیوا سریع گفت :
-ملیکاااا.. شیشه رو بده بالا مامان مریض میشی خدای نکرده هوا خیلی سرده.
یک هفته از سفر ارومیه گذشته بود. سفر بی نظیر و خاطره انگیز.
بهمن ماه بود و هوا بسیار سرد. همان چیزی که ملیکا عاشقش بود.
وعده ی غذایی آن شب را دعوت یکی از دوستان قدیمی امیر بودند..
در ابتدا قرار به برگشت به سمت تهران بود اما هیچکدام نتوانستند آن دعوت را رد کنند.
هر سه از ماشین پیاده شدند. دستهایشان درون جیب های گرم پالتو هایشان بود. از دهانشان بخار خارج میشد و انگشتهایشان بی حس شده بودند.
ملیکا به مردمی که بسیار عادی رفت و آمد میکردند نگاه کرد.
-مامان نه که برای خودشون این هوا عادیه راحت دارن راه میرن. عادت دارن ولی ما دستامون بی حس شدن.
شیوا سری تکان داد.
-آره برای ما سرده.
شیوا زیپ پالتوی ملیکا را تا انتها بالا کشید.
-توروخدا بپوشون خودتو عشقم. خیلی سرده.
ملیکا خندید.
-سرما نمیخورم نترس مامان..
-وای تازه اینجا چون از شهر خارجه سرد تره..به خاطر تردد کمتر ماشین ها.
میزبان با سرعت به طرف در میدوید.. مهمان ها را به حد کافی پشت در نگه داشته بود و شرمنده شده بود.
با دیدن امیر یک دیگر را درآغوش کشیدند..
با شیوا و ملیکا نیز به گرمی رفتار کرد.. با دیدن ماشین سریع خم شد تا قفل در را بالا بکشد.
-داداش ماشینو بیار تو..
امیر سری تکان داد.
-خوبه همینجا.
-نه نه اصلا ماشینو بیار تو حیاط جا که هست.. بفرما تو..
رو کرد به سمت شیوا و ملیکا.
-بفرمایید تو.. بفرمایید خیلی خوش اومدین.
به ملیکا نگاه کرد.
-دخترم بفرما تو..بفرمایید.
ملیکا و شیوا جلوتر رفتند.. امیر پشت فرمان نشسته بود و قصد داشت ماشین را زیر سایه بان پارک کند.
همگی وارد خانه شدند. با احترام فراوان پذیرایی شدند .
ملیکا و شیوا هردو کنار هم نشستند. ملیکا با لبخند به آنها نگاه میکرد.. در نظرش بسیار صمیمی و دوست داشتنی بودند.
روزهای بی نظیر و لحظات نابی در این سفر گذرانده بود.. با یک لحظه فکر میفهمید که سفر ارومیه یکی از بهترین سفرهای زندگی اش بود.
وقتی با پدر و مادرش و دوستی که در آن سفر پیدا کرده بود به خرید و گردش میرفتند.
ملیکا به یاد آن روز دلچسب افتاد.. دختری درست هم سن و سال ملیکا بود..
برچسب:
نویسنده: کسری قربانی