خرید بک لینک

درباره سایت

هر چی بخوای

امکانات وب

سارا سریع موافقت خودشو اعلام کرد.. -آره .. آره حتما برو. -زشت نیست به نظرت؟
-وا.ِ. نه بابا چه زشتی؟؟ همکارته دیگه یهو وسط حیاط بیمارستان دیدیش میخوای بری یه حال و احوال ساده کنی و برگردی.. چیز عجیبی به نظر نمیاد تازه اگر نری به نظرم خیلی زشت میشه و بی ادبی محسوب میشه.. چون بالاخره اون دختره تورو دیده و اگر حالا که فقط یکی دو طبقه باهاشون فاصله داری نری سراغشون ممکنه بهش بر بخوره و بگه نگاه کن پسره حاضر نشد دو دقیقه بیاد پیش ما. برو حتما اگر اقای فرهنگ.دوباره تورو برای کار خبر کنه اونوقت ممکنه روت نشه به دختره حتی نگاه کنی. بازم هرچی خودت خواستی انجام بده ولی اگر نظر منو میخوای برو و کوتاه سر بزن و برگرد که از پدر ترانه هم غافل نمونی میشناسی که توران خانوم رو..همینجور رو کولمون سواره چه برسه که یه آتو هم بدی دستشون. دیگه تمام..بیا و جمعش کن.
حق با اون بود. دو دقیقه میرفتم سمتشون بهتر بود از اینکه یک عمر شرمنده اش بشم و بخوام ازش عذرخواهی کنم..
بالاخره همکارم بود.
-ممنون سارا جان بابت کمکت.. من فعلا برم یه سر به پدر ترانه بزنم و بعد برم پیشه اونا. -آفرین پسر خوب. مواظب خودت باش فعلا.
تلفن رو قطع کردم و سریع ساندویچم رو خوردم. فویل و بطری نوشابه رو توی سطل انداختم و به طرف ساختمون رفتم.. پدر ترانه خواب بود و تمام تایمی که من رفتم و برگشتم حتی یه تکون هم نخورده بود.
چند دقیقه ای کنارش نشستم.. مداوم به این فکر میکردم که اگر پدر ترانه این مشکل براش پیش نمیومد ما الان چه وضعیتی داشتیم.. شاید برای همیشه قهر میکردن..یا اینکه اونوقت مقصر سکته قلبیش ما می شدیم.
شاید ترانه منکر همه چیز میشد و شاید مثل عصر زبون درازی میکرد و شهرامش روبه رخ هممون میکشید..
شاید هم ورق برمیگشت و ترانه ابراز پشیمونی میکرد شاید همون باعث میشد ترانه بتونه پل های خراب شده رو دوباره از اول تعمیر کنه و نذاره همه چیزمون رو از دست بدیم..شاید دلش به رحم میومد و اینجور قلبم رو نابود نمیکرد. حداقل به این فکر میکرد که سام عاشقشه.
اما الان اینجور نبود. همه چیز با تصورات و ای کاش و شاید ها و باید های من فرق داشت. ترانه روز به روز و لحظه به لحظه از من بیشتر فاصله میگرفت و من... تنها تر میشدم.
من میموندم و عشقی که باید به طور کامل نابودش میکردم..درست مثل قلبی که ترانه زد و نابودش کرد.
از جا بلند شدم . تا پدر ترانه توی خواب عمیقش بود باید پیش تابش و خانواده اش میرفتم. بعد از کلی انتظار تا رسیدن اسانسور بیمارستان وارد شدم و سعی کردم اخرین نفرات باشم تا بتونم راحت توی طبقه سوم به محض از حرکت ایستادن آسانسور بیرون برم.
با بالا پایین کردن راهرو ها بالاخره تابش رو از دور دیدم و به سمتش رفتم..
با دیدنم از حرکت ایستاد و سلام کرد.. خودش اشاره ای به پدرش کرد و گفت :
-بابا؟؟ پدرش به سمتمون چرخید.. مردی بود میانسال. تقریبا تو مایه های پدر ترانه اما کمی چهارشونه تر .
دستم رو بسمتش دراز کردم.
-سلام آقاقایتابش.
پدرش دستم رو گرفت و فشرد.
-سلام.
نگاهی به دخترش کرد تا بتونه منو بشناسه. -بابا ایشون همکارم هستن آقای فرهمند . توی اجراهای اخیر با من پیانو میزدند.
هنوز دستم تو دست پدرش بود . انگار قصد داشت تا وقتی که منو کامل به یاد نیاورده دستمو بگیره و فشار بده.
دستم رو اروم رها کرد. -بله اقا فرهمند. حالتون خوبه؟ زحمت کشیدین اومدین دستتون درد نکنه. -خواهش میکنم وظیفه بود جناب. کاری نکردم. -هرچند راضی نبودیم این همه مسیر این وقت شب طی کنید تا اینجا.
-من همینجا بودم اقای تابش.. یکی از بستگان اینجا بستری هستند.
-خدا شفا بده انشالله.. به هر حال ممنون پسرم لطف کردی.
نگاهی به در بسته و علامت ورود ممنوع انداختم.
-خبری نشد؟
سری تکون داد.
-هنوز نه.

با ناراحتی جهت تسکینشون گفتم :
-امیدوارم حالشون خوب بشه و به زودی مرخص بش.
پدر تابش تشکری کرد و به طرف خانم جوونی رفت و کنارش نشست. تابش آروم و جوری که تنها خودم بشنوم گفت :
-ممنونم که اومدین بالا . -خواهش میکنم. برای پسرعمتون دعا میکنم. زودتر حالشون خوب شه. -مرسی منم برای فامیل شما دعا میکنم زودتر سرپا شن.
کم مونده بود خنده ام بگیره. الحق که بابای ترانه فقط به دعای تابش برای سرپا شدن نیاز داشت.
-ممنونم لطف میکنید.
نگاهی به ساعت مچی کردم. دیر وقت بود و بهتر بود پدر ترانه رو تنها نذارم. به طرف پدرش رفتم. .
-آقای تابش با اجازتون من رفع زحمت کنم. -بودی پسرم...
-ممنونم. اما مریضمون حال خوشی نداره بیشتر از این نمی شه تنهاشون بذارم. -خوش اومدی.
با خانمی که کنارش بود هم سرسری خداحافظی کردم و رفتم..خوب بود. حداقل اینجور با یه تیر دو نشون زده بودم. هم حال و احوالی پرسیده بودم و هم خودمو مدیون تابش نکرده بودم.
صندلی کنارت تخت رو میتونستی تا اخرین درجه باز کنی و به عنوان تخت خواب ازش استفاده کنی. کمی سفت بود اما در اخر با موفقیت صندلی رو تخت خواب کردم و دراز کشیدم... تصویر دو نفر اینبار پشت پلکهای بسته ام بود.
یکی ترانه رو نشونم میداد و یکی لبخند روی لب تابش.. از این بابت هم خوشحال بودم. دوست نداشتم اینبار من ناراحتش کنم. همین که اگر بار بعد منو دید و سرش رو پایین نندازه و اخم نکنه یا رو نگیره میتونست پاداش خیلی خوبی باشه.. از سارا هم ممنون بودم شاید اگر حرفاش نبود الان این حس خوب رو نداشتم..

برچسب: نویسنده: کسری قربانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:53

صفحه بندی