به غیر از تصویر ترانه حرفهاش هم به راحتی میتونست حال خوبم رو تحت تاثیر خودش قرار بده و در کوتاه ترین زمان و با کمترین تلاش حال روحیم رو به بدترین حال ممکن برسونه. هنوز هم معتقد بودم که آدم بیش از حد پررویی هست. یک لحظه خودم رو توی شرایط اون گذاشتم . اگر من میخواستم عنوان کنم که با وجود نامزدم عاشق و دلباخته فرد دیگه ای شدم به هیچ عنوان نمیتونستم اینقدر راحت و مثل ترانه به زبون بیارمش. شاید هم من زیاد ساده بودم و به قول سارا... احمق...
روی صندلی نشستم. فکر و خیال اجازه خواب رو بهم نمیداد. باعث و بانیش رو نه ترانه میدونستم و نه هیچ کس دیگه. همه اش به خاطر خودم بود. اگر از ابتدا همه چیز رو جدی میگرفتم الان این وضعیتم نبود. اگر از اول ماجرا ترانه رو بیشتر میفهمیم شاید اصلا پای نفر سومی به این قضیه باز نمیشد. شاید الان من و ترانه ازدواج کرده بودیم و در کنار هم یه زندگی فوق عاشقانه و زیبا رو تجربه میکردیم. درست مثل همون تصوراتی که از زندگی مشترکمون داشتیم.
پرده ی اتاق رو کنار زدم. ماه به شکل هلال زیبایی بود و تا قسمتهایی از اطراف خودش رو روشن کرده بود.. حسی بهم میگفت که زندگی من هم بی شباهت به آسمونِ امشب نیست!!! سیاه... اما کافی بود سر بلند کنم تا روشنایی ماهِ زندگی بهم نشون بده که همیشه نور امیدی وجود داره تا همه چیز سیاهه مطلق نباشه !!
پرده رو انداختم و به طرف پدر ترانه چرخیدم. خواب بود اما هر از گاهی ناله ای میکرد . دلم برای این بنده خدا هم میسوخت. نمیتونستم اونو مقصر بدونم. از ابتدا برعکس رفتار های ضد و نقیض توران خانم پدر ترانه همیشه محترمانه برخورد میکرد.
روی صندلی تخت خواب شو دراز کشیدم و چشمامو بستم اینبار کمی حال و روزم بهتر بود. شاید بخاطر اینکه حالا پشت پلکهای بسته ام داشتم نور امید زندگی ام رو میدیدم و حس میکردم.
برچسب:
نویسنده: کسری قربانی