خرید بک لینک

درباره سایت

هر چی بخوای

امکانات وب

ابرویی بالا دادم و گفتم :

-خوبه پس الان یه آدم پررو دیدی.

سری تکون داد و گفت :

--با تو بخوام بحث کنم تا فردا صبح باید بایستم اینجا.. خستم بریم خونه دیگه..

رفت جلو.. من هنوز سر جام ایستاده بودم که برگشت سمتم و گفت :

--پس تو نمیای ؟

سری تکون دادم و گفتم :

-نه ممنون..خودم میرم..

--بچه بازیو بذار کنار مهرنوش.. این وقت ظهر تنها چجورمیخوای بری تا خونه..ما که یه مسیریم باهم میریم دیگه..

-نه اصلا دوست ندارم توی محل یکی ما رو کنار هم ببینه هزار تا حرف در بیارن..

شونه بالا داد..

--خب ببینن چی میشه مگه ؟

جلوتر از اون راه افتادم .. صدای قدمهای تندش رو پشت سرم حس میکردم.

-خوش ندارم برامون حرف در بیارن..

--ولی من مشکل ندارم.. فوقش حرف در بیارن منم میگیرمت مشکلی که نیست..

یهو برگشتم سمتش..

اونقدر سریع که ایستاد و دیگه قدمی برنداشت..

-منم اونقدر مونده ی شوهرم که تا تو اومدی میگم با اجازه بزرگترا بله..

لبخندی زد..

--شایدم گفتی خب..

پوفی کردم..

-اوه گرسنگی مردم.. فعلا..

سریع از پاساژبیرون رفتم و خودمو به ایستگاه اتوبوس رسوندم. جز من یه دختر جوون دیگه روی صندلی های انتظار اتوبوس نشسته بود و ازاین بابت خوشحال بودم که تنها نیستم . نشستم کنارش و هندزفری هامو توی گوشم گذاشتم..

آرمان با ماشینش با سرعت بالایی از جلوم رد شد و رفت..

گرد و خاکی به پا کرد و دختری که کنارم نشسته بود فحشی داد و گفت :

--انگار نمیتونن درست رانندگی کنن..

خندیدم و گفتم :

-آره والا من نمیفهمم با اینکارا میخوان چیو ثابت کنن..

آهنگمو پلی کردم.. تقریبا ربع ساعتی گذشت تا اولین اتوبوس اومد و من سوار شدم.. پشیمون بودم که با آرمان برنگشتم و لج کردم.. طولانی بودن راه تا خونه و خستگی خیلی اذیتم کرده بود..

قبل از ورود به داخل مجتمع از در ب باز مجتمع آرمان اینا نگاهی به داخل انداختم . ماشینش رو داخل پارک کرده بود و حتما خیلی زودتر ازمن رسیده بود خونه..

رفتم بالا و در رو با کلید باز کردم.. به قدری خسته بودم که حتی جواب سلام نوید و مامانمم ندادم.. فقط دستی براشون تکون دادم و مستقیم افتادم روی تخت..

خیلی سست عنصر بودم.. روز اولی این حجم از خستگی واقعا برام عجیب بود..

مامان تند تند تکونم میداد و صدام میکرد..

--مهرنوش.. مهرنوش بلند شو مگه نباید بری سرکار..

خسته بودم و خوابم میومد..نمیتونستم از این پتوی گرم و نرمم دل بکنم..

به زور لای چشماموباز کردم و گفتم :

-مگه ساعت چنده ..

مامان لباس پوشیده بالا سرم ایستاده بود..

خودم فهمیدم ساعت نزدیکای پنج بود..مامان خودش باید میرفت سرکار..

--پنجه.. بیدار شو منم دیرم شده باید برم..

مامان سریع از اتاق بیرون رفت و من روی تخت نشستم .. تازه متوجه شدم که مانتویی که باهاش سرکار بودم  رو هنوز از تنم خارج نکرده بودم..

 بلند شدم و سریع لباسامو عوض کردم.. صورتم روشستم و مسواک زدم.. از گرسنگی شکمم سرو صدا میرد و از طرفی وقت نبود که غذا بخورم و بعد برم بوتیک..

با اعصاب خوردی آمادهشدم..

ساعت از پنج گذشته بود.. باز هم دم رفتن یه بشقاب غذا کشیدم و شروع کردم به خوردن..مطمئن بودم از گرسنگی پس میوفتم..

نوید درس میخوند..

تعجب کردم..

--چه عجب..افتاب ازکدوم طرف در اومده اومدی سراغ این بدبختا؟

مثل همیشه برام زبون در آورد ..خندیدم و سریع کفشاموپوشیدم و از خونه زدم بیرون...

داشتم تا سر خیابون رومیدوییدم..میدونستم به اتوبوس نمیرسم و خیلی دیرم شده بود..

ماشینی پشت سرم بوق زد..برگشتم سمتشو بادیدن آرمان سریع وار شدم.

اونقدر متعجب بود که چند لحظه زل زد بهم..بشکن زدم جلوی صورتش و گفتم :

-دیر شد..حرکت کن.

حرکت کرد و گفت :

--همسایه ها نبیننت یه وقت آبروت بره.. حرف درنیارن.

شونه بالا انداختم..

-حرف مردم که نباید برات مهم باشه..

چشماشو گرد کرد و صداش کمی بالا رفت..

--خداااایا این دیگه کیــــــــه..

خندم گفت..یک ماه نشده حتما این پسرودیوونه میکردم..

--مهرنوش تا دو ساعت پیش التماست میکردم باهم برگردیم.. حالا میگی حرف مردم مهم نیست.. کلا سعی داری منو خل کنی انگار..

لبخندی زدم..

-دیرم شده خب..اگر دیر برسم صاحبکارم از حوقم کم میکنه..

اینبار اونم لبخندی زد..

--آره..البته یه بار تاخیر رو میبخشم..

مکثی کرد و گفت :

--وضعیت بوتیک چجور بود صبح..کار برات سخت نیس ؟

-من جات بودم یه فندک و یه گالن بنزنین میگرفتم دستم بوتیکمو به آتیش میکشیدم.. از صبح دارم مگس میپرونم..

زد زیر خنده ..

--اولشه .. عادی میشه برات ..

صدای موزیکو بالا بردم تا دیگه آرمان حرف نزنه..تازه چونه اش گرم شده بود و من حوصلشو نداشتم..

به پاساژ رسیدیم.. آرمان گفت :

--تو زودتر در رو باز کن تا من برم ماشینو پارک کنم تو پارکینگ..

پیاه شدم وسریع رفتم بالا.. ریموت رو زدم و در باز شد..

رفتم تو..تمامچراغا رو روشن کردم و وسایلی که ظهر انداخته بودم توی کشو رو باز درآوردم..

نیم ساعت بعد بود که سرو کله آرمان پیدا شد..

نشست روی صندلی و گفت :

--اوف.. یعنی کافیه با این پسر دو کلمه حرف بزنی دیگه دست از سرت برنمیداره..

خندیدم..

-مطمنی با یه پسر حرف زدی ؟

نگام کرد..

--مسخره نشو.

ابومو بالا دادم :

-نگو که دروغ میگم..دختری تو این پاساژ هست که تو مخشو نزده باشی ؟

سری تکون داد..

--آره. خودت.

برچسب: نویسنده: کسری قربانی تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 14:02

صفحه بندی