نیشخندی زدم ..
آرمان چپ چپ و با حرص نگام میکرد..منم طلبکارانه بهش زل زدم و گفتم :
-چیه. بیا منو بخور اصلا..
یک باره پره های بینیم جمع شدن..
-چه بوی بدی میاد..
پـــوفی کرد و گفت :
--بازم میگم مهرنوش هرکس جای من بود اصلا قادر به تحمل کردنت نبود..
نگاهش کردم و گفتم :
-کسی مجبورت کرده منو تحمل کنی ؟
--کسی نمیتونه منو مجبور به کاری کنه.
-پس اینقدر منت سر من نذار.. اگه ناراضی ای که کنار دستت کار میکنم بگو تا برم..
سریع واکنشی نشون داد تا مثلا من ناراحت نشم..
--نه نه.. منظور من این بود که اینقدر دوستت دارم که حسم نمیذاره تورو از خودم دور کنم.. تو هر کاری کنی نمیتونی از این بوتیک خارج شی..
-تو داری خودخواهی میکنی آرمان.. من نیومدم اینجا که اسیر تو بشم.. من هروقت بخوام میرم.. کسی نمیتونی منو وادار به موندن کنه..
چند لحظه خیره خیره نگاهم کرد و گفت :
--مهری علاقه ی من برات مهم نیست؟
اومدم جوابی بدم که برقها قطع و وصل شدن..نگاهه من و ارمان از چراغ ها گرفته شد و سریع گفتم :
-علاقتو دیدم.. وقتی به من میگفتی عزیزم.. نیم ساعت بعدش با یکی دیگه بیرون بودی.. به من شب بخیر میگفتی و من تو خواب و تو عشق و حال.. علاقتو دیدم.
--ولی من عوض شدم..
سری تکون دادم..
-نه.. وقتی اطمینان به تغییرت داری یعنی اصلا عوض نشدی..
مکثی کردم..
-من علاقه ای به تو ندارم ارمان.. خواهش میکنم دیگه نه حرفی درباره اینده بزن.نه گذشته.. حال رو دریاب و منو فقط به عنوان کسی بپذیر که فروشنده بوتیک توعه..
بی حرف نگاهم کرد .. تنها چند دقیقه گذشته بود که با صدای جیغ و فریادی از بیرون هردو از جا پریدیم..یکباره تپش قلبم شدت گرفت .. با بالا رفتن صدای جیغ آرمان به سمت در رفت و گفت :
--چه خبر شده..
در بوتیک رو باز کرد و خارج شد.. بیخیال بوتیک شدم و به سمت نرده ها رفتم و از بالا به طبقه پایین نگاه کردم..یهو پریدن رنگ صورتم رو حس کردم و دستامو روی دهنم گذاشتم و این صدای جیغم بود که بین دستام خفه شد..طبقه ی پایین رو دود گرفته بود و مردم از طبقه ی پایین به سمت درب خروجی فرار میکردن..
پله برقی های پاساژ بین حرکت از کار ایستادن و باز هم چراغها خاموشو روشن شدن.. باز هم صدای جیغ و فریاد و من با ترس به سمت بوتیک دویدم تا وسایلمو جمع کنم.. کیفمو برداشتم با دستای لرزون زیپشو باز کردم و گوشیمو برداشتم..
صدای آژیری بلند شد.. مثل صدای دزدگیر یک خودرو.. یا چیزی شبیه صدای زنگ..گوشیم به خاطر لرزش شدید دستام از دستم افتاد و روی زمین افتاد برش داشتم و بی توجه به خش بزرگی که روی صفحش افتاده بود پرتش کردم ته کیفم و از روی صندلی بلند شدم از بوتیک دوییدم بیرون.. اینقدر هول بودم که نه درب بوتیک رو بستم و نه یادم موند کلیدها رو بردارم.. آسانسیور های پاساژاز کار افتادن و صدای جیغ مردمی که توی طبقات مختلف پاساژ بودن هر لحظه بیشتر میشد.. بلاتکلیف بودمک.. برگشتم سمت بوتیک تا کلیدا رو بردارم که یکباره تمام برق های پاساژ قطع شد و من توی یک سیاهی مطلق گیر کردم.. به سرفه افتادم.. دود سفید رنگ حالا رنگ سیاهی گرفته بود و حس یکردم تمام حلقم از دود پر شده.. محافظ های دستگاه ها جرقه زدن و من از ترس کف بوتیک ولو شدم و جیغ زدم..
برچسب:
نویسنده: کسری قربانی