خرید بک لینک

درباره سایت

هر چی بخوای

امکانات وب

نیشخندی زدم ..

آرمان چپ چپ و با حرص نگام میکرد..منم طلبکارانه بهش زل زدم و گفتم :

-چیه. بیا منو بخور اصلا..

یک باره پره های بینیم جمع شدن..

-چه بوی بدی میاد..

پـــوفی کرد و گفت :

--بازم میگم مهرنوش هرکس جای من بود اصلا قادر به تحمل کردنت نبود..

نگاهش کردم و گفتم :

-کسی مجبورت کرده منو تحمل کنی ؟

--کسی نمیتونه منو مجبور به کاری کنه.

-پس اینقدر منت سر من نذار.. اگه ناراضی ای که کنار دستت کار میکنم بگو تا برم..

سریع واکنشی نشون داد تا مثلا من ناراحت نشم..

--نه نه.. منظور من این بود که اینقدر دوستت دارم که حسم نمیذاره تورو از خودم دور کنم.. تو هر کاری کنی نمیتونی از این بوتیک خارج شی..

-تو داری خودخواهی میکنی آرمان.. من نیومدم اینجا که اسیر تو بشم.. من هروقت بخوام میرم.. کسی نمیتونی منو وادار به موندن کنه..

چند لحظه خیره خیره نگاهم کرد و گفت :

--مهری علاقه ی من برات مهم نیست؟

اومدم جوابی بدم که برقها قطع و وصل شدن..نگاهه من و ارمان از چراغ ها گرفته شد و سریع گفتم :

-علاقتو دیدم.. وقتی به من میگفتی عزیزم.. نیم ساعت بعدش با یکی دیگه بیرون بودی.. به من شب بخیر میگفتی و من تو خواب و تو عشق و حال.. علاقتو دیدم.

--ولی من عوض شدم..

سری تکون دادم..

-نه.. وقتی اطمینان به تغییرت داری یعنی اصلا عوض نشدی..

مکثی کردم..

-من علاقه ای به تو ندارم ارمان.. خواهش میکنم دیگه نه حرفی درباره اینده بزن.نه گذشته.. حال رو دریاب و منو فقط به عنوان کسی بپذیر که فروشنده بوتیک توعه..

بی حرف نگاهم کرد .. تنها چند دقیقه گذشته بود که با صدای جیغ و فریادی از بیرون هردو از جا پریدیم..یکباره تپش قلبم شدت گرفت .. با بالا رفتن صدای جیغ آرمان به سمت در رفت و گفت :

--چه خبر شده..

در بوتیک رو باز کرد و خارج شد.. بیخیال بوتیک شدم و به سمت نرده ها رفتم و از بالا به طبقه پایین نگاه کردم..یهو پریدن رنگ صورتم رو حس کردم و دستامو روی دهنم گذاشتم و این صدای جیغم بود که بین دستام خفه شد..طبقه ی پایین رو دود گرفته بود و مردم از طبقه ی پایین به سمت درب خروجی فرار میکردن..

پله برقی های پاساژ بین حرکت از کار ایستادن و باز هم چراغها خاموشو روشن شدن.. باز هم صدای جیغ و فریاد و من با ترس به سمت بوتیک دویدم تا وسایلمو جمع کنم.. کیفمو برداشتم   با دستای لرزون زیپشو باز کردم و گوشیمو برداشتم..

صدای آژیری بلند شد.. مثل صدای دزدگیر یک خودرو.. یا چیزی شبیه صدای زنگ..گوشیم به خاطر لرزش شدید دستام از دستم افتاد  و روی زمین افتاد برش داشتم  و بی توجه به خش بزرگی که روی صفحش افتاده بود پرتش کردم ته کیفم و از روی صندلی بلند شدم از بوتیک دوییدم بیرون.. اینقدر هول بودم که نه درب بوتیک رو بستم و نه یادم موند کلیدها رو بردارم.. آسانسیور های پاساژاز کار افتادن و صدای جیغ مردمی که توی طبقات مختلف پاساژ بودن هر لحظه بیشتر میشد.. بلاتکلیف بودمک.. برگشتم سمت بوتیک تا کلیدا رو بردارم که یکباره تمام برق های پاساژ قطع شد و من توی یک سیاهی مطلق گیر کردم.. به سرفه افتادم.. دود سفید رنگ حالا رنگ سیاهی گرفته بود و حس یکردم تمام حلقم از دود پر شده.. محافظ های دستگاه ها جرقه زدن و من از ترس کف بوتیک ولو شدم و جیغ زدم..

برچسب: نویسنده: کسری قربانی تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 14:02

صفحه بندی